Iranian women's Network Association (SHABAKEH)

كودك فقر / وریا زمانی ( فعال کانون دفاع از حقوق کودکان )

يكي بوديكي نبود، زيرگنبدسياه، هنگامي كه آدميان خاكي تلاش بسيارمي كردند تاكار كنند و هر طور شده ازحاصل دسترنج ناچيزآن خود را از چنگال فقر،بيچارگي و نابرابري رها كنند، درشهري تن سوخته كه مثل تن بردگان ابتدايي سياه وسوخته شده بود خانه وخانواده اي بود از ياد رفته تر از مردگان مدفون ، كه حتي درهفت آسمان هم ستاره اي نداشتند.


گويي تمام هستي دست به دست هم داده بودند تا آنها را ازصحنه زندگي پاك كنند زندگي آنها به شكلي بود كه اگر بخت با آنها يارمي بود لقمة ناني خشك ته مانده غذاي ازآنها بهتران از درون سطلهاي زباله محلات بالا و ثروتمند دَشت مي كردند و شب را بدينگونه به روز مي دوختند تا لباس هميشگي زندگي بدون رنگ و رو را بپوشند و پيش ببرند ،‌ در آن ايام مادر خانوادة قصة ما آبستن بود و پسري نحيف و كوچولو به دنيا آورد كه در باور و اعتقادشان قدم نورسيده خوش يمن و پرخير و بركت بود ،‌چون به مجرد آن اتفاق پدر خانواده موفق شد كار نسبتاً خوبي دست و پا كند و باغبان يك باغ قشنگ كه متعلق به خانواده اي ثروتمند بود،‌شود چند سالي گذشت و مبارك بزرگ شد او با اميد و آرزوهاي فراوان درس مي خواند و به قول خودش ميگفت : با بزرگ كردن افكارم دردها و مشكلات را كوچك ميكنم ،‌اما خوشحالي او چون كاخي رويايي ،‌كوتاه شد و همان اوايل نوجواني به ويرانه اي تبديل شد ،‌زيرا پدر خانواده كه در حكم ستون خانه بود بعلت بيماري و كار شبانه روزي و طاقت فرسا ،‌سوء تغذيه كمبود دارو و هزينة دكتر و معالجه ، ناچار درگذشت و با مرگ پدر رشته هاي تحصيل و درس و كتاب كه بافته بود همه پنبه شد و با وجود اينكه سن زيادي نداشت و جثه لاغري داشت اما براي كار اجباري زودتر از موعد مقرر مرد شد انگار دقايق هم مي خواستند زودتر صورت معصوم و كودكانه اش را زير ريش و سبيل سياه كنند و تمامي نشاط و هياهوي رنگ به رنگ و مستانه كودكانه اش قرباني نافرجام فقر و تنگدستي شد وبار سنگين و بزرگ زندگي بر شانه هاي كوچك و استخوانيش سايه افكند و با بيرون انداختن خود و مادرش بعد از مرگ پدر از آن قصر رويايي و مجلل كه همچون خوابي خوش كه انگار نميخواست هرگز بيدار شود به خود آمد ،‌و مادر اسطوره دوم خانوادة فقر با فلاكت و تمنا هاي بسيار توانست در خانواده اي رخت شويي و به تربيت ، تر و خشك و بزرگ كردن فرزندان آنها به جاي فرزند خود بپردازد تا به قول معروف از پول حاصل كانون مهر و عطوفت يعني خانواده را اداره كند ، كانوني كه سمبلي از جهنم شده بود مبارك كه ميديد باز به همان زندگي نكبت بار و بي هياهو باز ميگردد و لباس شيك ،‌هم بازي ،‌توپ و دوچرخه و غذاهاي خوشمزه ، باغ و گل و باغچه افسانه ميشوند ناچار كودك سخت كار شد ،‌فقر او را به اجبار چند سال جلوتر از ظاهرش برده بود كودكي و نوجواني آميزه اي از حقارت و بغض نشكفته در گلو و رنج بزرگتر از طاقت او و معمايي پيچيده تر از مغز و فكر او شد ، تا براي او هميشه اين سئوال باشد كه جشن تولد با كلاه رنگي و گل و ستاره نشان ، كيك بزرگ و لذيذ گوناگون ،‌شمع فوت كردن ، كف زدن و هورا كشيدن و بوسيدن گونه هاي قرمز فام و مبارك باد و هديه غافلگير شدن چه لذتي دارد ، روزها دست به هركاري از جمله گلفروشي ، سيگار فروشي و روزنامه روز به در مغازه ها بردن ميزد تا اينكه بعد از 2 سال تقدير و گرگ فقر خوابي ديگر براي خانواده مبارك ديده بود بله مادر هم كار مشكل چرك و ريم خانه هاي پر زرق و برق ريشه هايش را خشكاند و بيمار بستر شد و از خوش قدم خواهش و التماس كرد كه ديگر كار نكند خدا بزرگ است اما مبارك بر خلاف وعده و قولي كه به مادر داده بود ،‌كارش را انجام ميداد ولي افسوس كه حاصل و نتيجه دستهاي كوچك او براي بخشيدن زندگي به مادر بسيار كم و ناچيز بود و مادر هم تسليم همان گرگ بره خوار شد و پسرك با چشماني تر قرباني ديگرش را تسليم كرد .

او ديگر تنها ي تنها بود بي خانه و خانواده و فرزند فقر خيابانها و همنشين كاتون و سگ اما در فكر و راه چارة تازه اي بود ميگفت آينده مال من است و زندگي حق او و خانه و خانوادهاي ديگر شهر سياه و ميدانست كه خانه او ويران و خانوادة بي اميد و بي فرداي نان و كانون نياز و آرزوهاي قرباني شده در نداري ناهمگون چه تجربه تلخيست و دريافته بود كه چيزي از پدر به او ميرسيد موفقيت بود اما چيزي كه خودش مي خواهد با تلاش به آن دست يابد خوشبختي و سعادت مي دانست كه بايد با سعي و تلاش و پشتكار براي آن خوشبختي كه در همه خانه ها بتواند آنرا بيابد و در همه خانواده ها صداي انفجار خنده بشكفد از سيري و لذت زيبايي ، بله اين دست آورد گرفتني بود ، بايد ميگرفت و او براي فرداي نو كه در انتظار شهر سياه بود تصميم گرفت و بله تصميم گرفت كه ………………..؟