Iranian women's Network Association (SHABAKEH)

تو چه میگوئی؟! / مهرنوش معظمی

آه چه رنجی من بردم تا با غم خو گرفتم و هم آغوشی با سیل اندوه که زیسته است مدام در جان من ، مرا می برد تا دقیقه ها ی انتظار کودک ، تا صدای پای پدر و گرمی زمزمه سلام .... امشب باز برمی گردم تا با غم باشم در ژرفای احساس !

اما چشمان من در کمین او و اندوه در گریز از من، حتی بی حضور طپش قلب دوستم دراین جهان می بینم که هیچ چیز ، حتی ودا ع دوست جوانم با شبنم روی غنچه باغچه اش مرا غمگین نمی سازد.می بینم چه سان آن خشم پر پر شدن شقایق ها ز من به آسانی جدا می شود و من در تلاطم این جهان آسوده خفته ام . . دیگر اینک زمان بودن برای من اینجاست در شهر استکهلم که خواستن و بردباری را با هم پیوند داده است ؛ جنبش سفید سرد زمستانی ، بیرق آشتی دیگر امید ندارم که بتوانم به پشت سر برگردم ، خود را ببینم در پیکاری با سرمای قلب خود!
آه روزی نوشتم که بی حادثه ها هیچ هستم و امشب می گویم با آن هم هیچ هستم ، زنی که با غم سفر نمی کند و دیگر حرکتی روی به اعماق درون ندارد .من افقی نفس می کشم . دوستم در هفته آینده افقی در گور جای خواهد گرفت ، پس فاصله ما باز هم کم خواهد بو د ،هر دو ی ما همه چیز را فراموش می کنیم : که جنگ است در سراسر گیتی که زندگی در جنگ از منطق و قوانین بمب متابعت میکند . روی صحنه دنیا تاریک می شود و رعد و برق انفجار بمب های کوچک و بزرگ آسمان دلها را روشن می کنند فقط برای یک لحظه که آنچه را زندگی نامیده می شود و در امتدادش دگر بار ودا ع ، فریادهای خفه ، ناله و اشکی که سطع زمین را مرطوب می کند ولی نه دل مرا فرو ریختن برگها ، قهقهه کلاغها و این بینوا من غرقه در شادی ولی با لبخند نا آشنا .
آی ، اندوه بر آن شدی که از من برون شوی و من زین بریدگی دنیا را تماشا می کنم . چشمانم در لاشه های کارگران عراقی گم می شوند و آوازم در ظلمت غضب شیعه و سنی . فکرم در ره دلسوزی برای آنان نمی رود . شیعه ، سنی ، انسان ، انسان هستند ٌ شیعه ، سنی واژهای بی مفهوم . دراین دم وه که چه قومگرائی با بال های مخوفش احساس مرا می پوشاند . نه
غم رهایم گذاشت در کویر و من جهان را نگاه می کنم با دید افقی و از دیدن لاشه های سیاه روی آب دگرگون نمی شوم.خودم را درگیر تفکری به حال آنان و در واقع کنده شدن از خود و به دیگران اندیشیدن و پرداختن به درک علت های وقایع ناگوار نمی کنم . من در واقعیت ها نفس می کشم نه در فیلم یا اپرا... من حبابی شد ه ام روی مردابی که با خورشید ارتباطی ندارد،همهمه مردم را نمی شنود و به اصطلا ح راحتی را از خود سلب نمی کند. در وطن هستم با آن سوز دلتنگی، در محله روزهای کودکی . خاطرات مرا هق هق کنان آواز می دهند و من به سوی انها نمیروم . اما می روم زن همسایه دیرین را از منظر بیرون نگاه می کنم. این زن برای من کاملا غریبه است . چرا خودم را در مقابل این سئوال قرار بدهم اما به خودم خواهم گفت " فقر....و منم شاد ا ز این ژست ترقی خواهانه! در رادیوهای شهرم استکهلم به بررسی این بیماری جامعه می پردازم. شعار های فریبنده در جار چوب این غده چرکین سر می دهم و خودم نیز بر این باور می شوم که براستی من از زنان خودفروش حمایت می کنم. ولی با تبلیغات دیواری می سازم که حقیقت نظام نفرت انگیز طبفاتی در واژ ه هایش آشکار نشود.چرا که شکافتن و بررسی عوامل فحشا ، دزدی ، قتل من را به علت های اساسی می رساند . بدین معنی که باید عمودی گام بردارم و در جهت اندرون پریشان خودم ، به سمت خلوت اندیشه ،و تیرگی آسمان اوین را تقسیز کنم ، از میدان محله گذر کنم ،به نظاره رفتن نفسی ، نفسی ،هراسی و شکستن جام حیاتی ! .باید احتیاط کنم و از کارگر که برای بقای خود دراین جهان هستی می ستیزد، سخنی نگویم . از آن کارگر سرکش صنعت نفت که با نافرمانیها در پیروزی انقلاب تاثیر گذاشت ، کارگری که خروشش بازوی انقلابها است این تقصیر من نیست که میخواهم آرام باشم ، و رویایی دارم فار غ از اعتراض و شورش ، دنیایی که دور از آن کوچه های خاکی است ، دور از آن صورت های کوچک کثیف که معنای نیمکت ودرس و زنگ تفریع را نمی فهمند، آنجا که چهره کریه بیکاری مرا می ترساند، تجمع بی عدالتی مطلق فقر به معنای مطلق ! عوارض دردناک فقر (کمبود ویتامین و پیدایش بیماریهای ناگوار ، نرسیدن پروتین و تاثیر در رشد ذهنی و اعضای بدن –اختلال حواس –تعییر نوسان شخصیت – تعییر روابط افراد خانواده –بیسوادی ، افسردگی –بیرنگ شدن مهربانی – خشونت علیه زنان و کودکان ،تجاوز ، فروش اعضای بدن ،افزایش مشاغل حاشیه ای ( دست فروشی ، کلفتی ، نوکری ، خود فروشی و.... ) ،اعتیاد ، دزدی ، بی حقوقی سیاسی و اجتماعی ، برجسته شدن نقش سنت ها و مذهب و حودکشی ....) من ، همه چیز را و خود فروشی زن همسایه ام و شرایط اسفناک کارگر همشهریم را، ، نبودن حداقل امکانات بهداشتی و آموزشی ،نبود امنیت شغلی ، عدم پرداخت دستمزدها وفحشای همسایه ها، سرکوب و تحقیر ظلم طبقاتی را تحمل می کنم .زیرا اگر علت
ها را بدانم ، برای رفیقم بازگو می کنم و او به دیگری، و تا آنجا پیش خواهیم رفت که یک نیروی اجتماعی بوجود آید . یک جنبش ،فریادی فتح مدارس ، بیمارستان ها ،باهم میرویم تا تاج ها و منبر ها را بسوزانیم،از عادتها بیرون شویم ، آزاد از تکرار فاجعه ،غلبه بر ترس از انقلابی دیگر .اما من در واقعیت جاری استکهلم زندگی می کنم ، نه در قصه و شعر .من قلم ناپاک دارم ، نه قلم مبارز !! ، حبابی در خاموشی مرداب .
کیستم من

استکهلم
2005/10/03

mehrnosh_moazami_g@hotmail.com