Iranian women's Network Association (SHABAKEH)

صداي قلب خانم خرسه / تهمينه اديب پور

يكي بود ، يكي نبود ! ميون يك جنگل بزرگ يه شهر كوچكي بود كه بهش شهر خرس ها مي گفتن ، تو اين شهر همه جور خرسي بود . بزرگ ، كوچيك ، قشنگ ، زشت ، مهربان ، بداخلاق ، وحشي ، اهلي خلاصه شهري بود حسابي خرسي خرسي .

همه ي اين خرسام با هم زندگي مي كردن ، كار مي كردن ، همديگر رو دوست داشتن ، با هم دعوا مي كردن ، با هم آشنا بودن ، با هم غريبه بودن ، تو اين شهر خرسي يه خانواده خرسي هم زندگي مي كرد . يه خانم خرسي چاق و چله و تپل و مپل كه همش با آقا خرسها حرف ميزد و قهقهه ميزد و مي خنديد ، يه آقا خرسي قد بلند و خوشگلم بود كه شوهر اين خانم خرسي بود منتهي از بس كه زنش با مردها مي گفت و مي خنديد اين آقاخرسي هميشه عصباني بود، آقا خرسي و خانم خرسي چندتا بچه خرس هم داشتند. بعضي هاشون دختر بودن و بعضي هاشو ن پسر، بچه ها بزرگ مي شدن ، بازي مي كردن ، درس مي خوندن ، آواز مي خوندن و همش دنبال عسل خوشمزه بودن و اصلنم از خنده هاي خانم خرسي ناراحت نبودن ، بچه خرسها بزرگتر كه مي شدن ديگه دوست نداشتن مادر خرسي اينهمه با آقا خرسا بگه و بخنده . رفتن پيش پدرشون و باهم قرار گذاشتن خانم خرسي رو ببرن توي يه قفس گنده بندازن كه ديگه اينقد نخنده ، اما خانم خرسي تپل و مپل كه عين خيالش نبود و بچه خرسام كه مادرشون رو دوست داشتن رفتن به پدرشون گفتن كه خانم خرسي رو از تو قفس در بياره ، آقا خرسي كه ديگه از دست مادر خرسي خسته شده بود يه روز تالاپ افتاد و مرد. مادر خرسي اولش گريه كرد . اما چون نمي تونست نخنده ، دوباره شروع كرد به خنديدن و حالا كه آقا خرسي هم نبود بيشتر مي خنديد. تو اين شهر هر خرسي كه شوهر نداشت و مي خنديد جنگلبان اونو مي برد يه جاي دور مي انداخت تا صداي خندش بقيه خرسا رو ناراحت نكنه و خانم خرسي رو هم فرستادن به اون جاي دور . بچه ها كه حالا نه پدر داشتن و نه مادر ، موندن سرگردون كه چه بكنن . بچه خرس بزرگتر كه دختر هم بود زودي رفت و با يه خرس ديگه ازدواج كرد و يه عالمه بچه خرس خوشگل تپل و مپل بدنيا آورد . پسر خرسام هر كدوم رفتن توي جنگلاي ديگه براي خودشون دنبال خانم خرسايي كه رنگ چشاشون آبي باشه و پوست تنشون قهوه اي باشه پيدا كنن و يه عالمه بچه خرساي رنگي درست كنن . اين وسط موند بچه خرسي كه از همه كوچيك تر بود و دخترم بود . دختر كوچيك هيچ ناراحت نبود، واسه خودش تو جنگل راه مي رفت و آواز مي خوند و دنبال عسل مي گشت و شبا هر جا كه دوست داشت مي خوابيد ، گاهي وقتا مي رفت پيش خواهر بزرگ با بچه خرساي اونا بازي مي كرد و هر وقتم كه حوصله اش سر ميرفت برمي گشت تو خونه پوشالي خودش ، يه روزي كه داشت واسه خودش شلنگ اندازون تو جنگل راه مي رفت ، يه هو چشش افتاد به يه خرس خوش قد و بالا و خوشگل ، خرس خوشگل بهش خنديد و گفت مي آي با هم حرف بزنيم . خرسك ما هم كه تا حالا خرسي نديده بود كه بتونه حرف بزنه ، قلبشو در آورد و داد دست خرس خوشگل . خرس خوشگل مونده بود با اين قلبي كه تو دستش چه بكنه ، يه ذره اينور و يه ذره اون ور نگاه كرد و يهو قلب خرسك و گذاشت تو دهنش و خورد . خرسك مات و متحير مونده بود كه اين ديگه چه كاريه ، گريه و زاري كرد و قلبشو خواست اما خرس خوشگل راستي راستي قلب خرسك و خورده بود . خرسك نمي دونست چه بكنه ، راهشو كشيد و رفت آقا خرس خوشگلم رفت و واسه خودش زن گرفت و يه عالمه بچه خرس درست كرد. خرسك قصه ما تنها و سرگردون توي اين جنگل ، بدون قلب راهشو كشيد و رفت . گاهي گريه مي كرد ، گاهي مي خنديد ، گاهي فكر مي كرد ، گاهي حرف ميزد . اما هميشه تنها بود . ديگه بي حوصله شده بود ، قلبي هم كه نداشت تا دوباره عاشق بشه و اونو بده به خرسي . خرساي جنگلم ديگه بهش كاري نداشتن ، همه فهميده بودن خرسك قلب نداره . تا اينكه يه روز يه خرس بدتركيب و زشت اومد گفت : ميايي زنم بشي . خرسك خواست بگه كه قلب نداره . اما نگفت ، خواست بگه مادر نداره ، اما نگفت . خواست بگه فكر مي كنه ، اما نگفت . خلاصه خرسك ما هيچي نگفت و رفت زن خرس بدتركيب شد. اولش همه چي خوب بود. خرسك كار مي كرد. خونه رو تميز مي كرد. غذا درست مي كرد. واسه خودش يواشكي فكر مي كرد و حرف ميزد. اما خرس بدتركيب هر روز مي گفت چرا عاشقش نميشه . هر روز با خرسك دعوا داشت كه قلبش كجاست . خرسك هم نمي تونست بگه كه قلبشو يه خرسي قبلا" خورده و او اصلا" قلب نداره . خلاصه هر روز دعوا كه خرس بدون قلب اصلا" خرس نيست . خرسك اولش خواست همه چي رو بگه ، اما خرس بد تركيب چون حرف زدن بلد نبود ، حرف شنيدنم بلد نبود ، همين شد كه خرسك اصلا" از گفتن پشيمون شد . مهربوني مي كرد تا شايد خرس بد تركيب دست از سرش برداره و هر شب گريه مي كرد كه چرا قلب نداره . و ياد خرس خوشگل مي افتاد كه حالا داره با قلب اون تو شكمش چي كار ميكنه .
يه روز صبح كه خرسك از خواب بيدار شد ديد اي واي توي شكمش يه بچه خرس داره زندگي مي كنه . اون كي اومده بود تو شكمش كه خودشم نفهميده بود . خوشحال شد ، غمگين شد ، نگران شد ، افسرده شد . اما هرچي بود اون ديگه حالا واسه خودش داشت مادر مي شد . ديگه فقط يه خرسك نبود . بچه خرسه تو شكمش بزرگتر مي شد ، مامان خرسم هر روز تپل و مپل مي شد . خرس بد تركيب ام هر روز بد اخلاق تر مي شد . از خانم خرسه مي خواست خوشگل بشه ، لاغر بشه ، مهربون بشه ، اما مامان خرسه كه حالا واسه خودش يه بچه داشت ، ديگه از تنها يي و سرگردوني نمي ترسيد ، ديگه مهربوني نكرد ، آخه اينهمه وقت بايه خرس بدتركيب ، مهربون بودن خيلي كار سختي بود. مامان خرسه حالا ديگه واسه خودش زندگي مي كرد ، واسه خودش ، با بچه خرسش . خرس بدتركيب كه حالا فهميده بود اين خرسك احمق نه تنها قلب نداره ، حتي عقلم نداره ، شروع كرد به بد اخلاقي كردن و ترسوندن مامان خرسه . مامان خرسا از چي مي ترسن ؟ از اينكه يه خرس گنده و زشت بياد بچه هاي كوچولوشونو بخوره ، خرس بد تركيب هم شده بود همون، كه هر روز به مامان خرسه مي گفت اگه مهربوني نكني بچه تو مي خورم . مامان خرسه كه ديگه خسته شده بود يه شب يواشكي بچه خرسشو برداشت و رفت . رفت و رفت تا نزديكي مرز جنگل ، اونجايي كه ديگه هيچ خرسي زندگي نمي كرد. اونجا نزديك جنگل ميمونا بود . يه خونه كوچيك پوشالي واسه خودش درست كرد و بچه خرسشو اونجا قايم كرد . حالا كه اينجا زندگي مي كرد و ديگه عسلم نداشتن بايد كار مي كرد .رفت تو جنگل ميمونا واسشون كار مي كرد . از درخت بالا مي رفت و براشون موز مي كند . براشون ماهيگيري مي كرد. خونشونو تميز مي كرد. و بچه خرسم كم كم بزرگتر مي شد و بازي مي كرد. چند تا دوست خرسي و چند تا دوست ميموني داشت . مامان خرسه خوشحال بود كه ديگه مجبور نيست واسه كسي مهربوني كنه . واسه خودش كار مي كرد و فقط گاهي وقتا گريه مي كرد و يواشكي فكر مي كرد. چند تا دوست خرسي هم واسه خودش پيدا كرده بود . آخه اونجا ، جايي بود كه همه ي مامان خرسايي كه مي ترسيدن خرساي بدتركيب بچه هاشونو بخورن مي اومدن و زندگي مي كردن .
يه روزي كه داشت از جنگل ميمونا بر مي گشت ، خسته و كوفته ، دل شكسته و غمگين ، يه هو ديد ، يه خرس گنده ي مهربون سر راهش واستاده . خرس گنده ي مهربون خنديد و گفت خانم خرسه اسمت چيه ؟ خانم خرسه كه تا حالا هيچكي ازش اسمشو نپرسيده بود تعجب كرد ، ترسيد و فرار كرد. همه ي راه رو تا خونه دويده بود . وقتي رسيد خونه بچه خرس كه بلد بود حرف بزنه گفت : مامان خرسي صورتت چقدر قرمز شده ، مامان خرسه رفت جلو آينه ديد، آره ، شده عين لبو .
صبح فردا كه مي خواست بره جنگل ميمونا ، اولش جلوي آئينه خودشو نگاه كرد ، بعد يواشكي رو لبش ماتيك ماليد ، صبح آقا خرسه مهربون داشت دنبال عسل مي گشت ، خانم خرسه تا چشمش به آقا خرسه مهربون افتاد سرشو انداخت پائين و زودي از كنارش رد شد ، اما هنوز چند قدمي رد نشده بود كه صداي آقا خرسه مهربونو شنيد كه گفت : نگفتي اسمت چيه ؟ خانم خرسه اصلا" بر نگشت كه نگاه كنه ، اما پيش خودش گفت : بلده حرف بزنه
خانم خرسه نمي دونست بيداره يا اينكه داره خواب مي بينه . اون قلب داشت ، صداشو مي شنيد ، زير دستش تاپ ، تاپ مي كرد. پس اين همه وقت ، اين صدايي كه شبا مي شنيد ، صداي قلبش بود . اون شب آقا خرس مهربون پيش خانم خرسه موند و يه عالمه با هم مهربوني كردن ، خانم خرسه صورتشو گذاشت روي دست بزرگ و مهربون آقا خرسه و بعد از سالها تونست تمام شبو بخوابه بدون اينكه خواب ببينه صبح خانم خرسه نمي دونست با قلبي كه داره چكار كنه ، آخه اون ياد گرفته بود كه قلبشو بده به اون كسي كه عاشقشه ، تازه ، بعد از اين همه سال قلبش دوباره برگشته بود ، قلبش مال خودش بود و دلش نمي خواست ديگه اونو به كسي بده ، مي دونست بدون قلب زندگي كردن چقد سخته ، اما اون بايد قلبشو مي داد ، آخه خيلي آقا خرس مهربونو دوست داشت .
خلاصه بعد از اينكه حسابي با خودش جنگيد ، يه روز تصميم گرفت قلبشو بده به آقا خرس مهربون ، يه لباس قشنگ پوشيد ، يواشكي ماتيك ماليد و به موهاش گل زد و رفت تو جنگل، تا قلبشو بده به آقا خرس مهربون ، تمام روز و تمام شب رو منتظر موند ، اما آقا خرس مهربون نيومد .
سالها از اون روز مي گذره ، خانم خرسه هر روز ميره نزديك مرز جنگل خرسا و ميمونا ، با قلبي كه تو دستش تاپ تاپ مي كنه و منتظره تا آقا خرس مهربونه بياد .

1/شهريور/84