Iranian women's Network Association (SHABAKEH)

فعل, دارم مناسب تره / رباب محب

از وقتی که به من گفته شد" بچه عاقل شو" تا روزی که معنای واقعی "آفرین" گفتن ها را فهمیدم چهل و اندی سال گذشته است. آنوقت ها بازیگوشی و بچگی و بلوغ کیفی داشت. کودکی همه ی هستی بود آنوقت ها.

حا لا روزی هزاربار جهان زیر پایم گم می شود و من به دنبال کودکیم لای عکسهایم پیر می شوم. حس خوشانیدی نیست...

حس خوشانیدی نبود ، و قتی "آفرین" ها را می شنیدم و نمی فهمیدم . اماهمیشه دلم برای شنیدن " بچه عاقل شو" غنج می رفت. چه صفایی داشت زیر آلاچیق همسایه و دستهای پسرهیجده ساله اشان توی دستهایم...

دستهایم سیزده ساله بودند. بالغ نشده بودند. خودم هم هنوز بالغ نشده بودم. شوق بازی همانقدر به دلم می نشست که نصیحت های مادرم وقتی مچم را می گرفت وُ’ می گفت "دختر وقت شوهرته ، حیا کن! پدرت بفهمه ، تیکه بزرگه گوش ته" گوش نمی دادم...

گوش نمی دادم تا زن خطاب شدم و دستها یم را به نشانه تسلیم بالا بردم. زن شدم تا هزار هنر از سر هر انگشتم باریدن بگیرد برای روز مبادا. روز مبادا رسید .اما وقتی روزی - شوهرم که نه ، مادر شوهر م برای چغلی از من نزد مادرم رفت مادرم لال شده بود چون کوس رسواییم تا فلک قد کشید "هنرش توی سرش بخوره . باکره نیست دخترت با اون فیس و افاده های طبق طبق". فیس و افاده ها یم کم بودند.آنچه زیادی بودم ، خودم بودم که......

که روزی دست حادثه مرا به ناف اروپا پرتاب کرد.

پرتاب شدم ، نه فقط از خاکی به خاکی که از زبانی به زبانی. حالا الفبایی را تکرار می کنم که مثل وصله ناجور روی فکها یم می نشیند. وقتی سراغ همسایه می روم و تو خطابش می کنم و او می گوید "وا سا دو؟". یاد آلاچیق و پسر همسایه که هیچ ، ران هایم را هم از یاد می برم. تا دهان باز می کنم بگویم که چه گفته بودم ،می گوید "دوک تی" و من یاد "آفرین ها" می افتم و اوقاتم تلخ می شود و در دل نفرین می کنم "الهی بی پسر بشی مردتیکه خرف" . بعد یادم می افتد که پیر مرد - پسر که هیچ ، اصلا کسی توی این دنیا ندارد ، به جز من همسایه که از طرف خانه سالمندان مامور شده ام هرروز ساعت خوردن داروهایش را به او یادآوری کنم. و می کنم. نه اینکه دلم به حال پیر مرد بسوزد ، از تنهایی خودم است که....

که هرروز قبل از صرف صبخانه سر ساعت هفت صبح – که ساعت نه به وقت ایران است و هر شب قبل از صرف شام – که تازه سر شب ایران است - از خانه بیرون می روم. از آپارتمان سه اتاقه ام ( یعنی دو اتاق و یک آشپزخانه به روایت سوید ی ها) – تا خانه ی آقای اریک سون سن که یک آپارتمان پنج اتاقه است /یعنی چهاراتاق و یک آشپزخانه - یک طبقه فاصله است.

در همین یک راهرو و چند پله فاصله ، است که فرصت می کنم همزمان به چند زبان – ترکی ، عربی ، لهستانی ، فنلاندی به همسایه های رنگ و وارنگم سلام بکنم و آن ها هم یاد گرفته اند به فارسی سلیس جوابم را بدهند " درود بر تو"... حالا چرا سلام نه و " درود بر تو"؟ گناه حکایتش به گردن اصل آریایی ام است، وگرنه من برای هوا خوری به انیجا آمده بودم ، تا درد مطلقه بودن را - نه مثل اصل گمشده ام – بلکه مثل هر درد دیگری که فراموش می شود، فراموش کنم. پس راهی اینجا شدم. و البته برای دیدار برادری که به ینگه دنیا فرستاده شده بود تا کسی شود. نشد و نمی شود. .

نمی شود .به اصل آریایی نمی شود برگشت . اما در دنیای مجازی امروز فاصله "بچه عاقل شو" تا "آفرین بر تو" به مویی بند است. مویی که از پل نازک صراط - نازک به روایتمادرم - هم نازکتر و شکننده تر است. من به وجود این مو و این بند همینجا ، در همین ساختمان هفت طبقه که هر چند گاهی خانواده ای بر جمعییت هفتاد نفره اش اضافه می شود و در محاسبات دولتی همچنان هفتاد نفره باقی می ماند ، پی برده ام. ..

پی برده ام اینجا تازه وارد ها به هوا و اوضاع وخیم آن کاری ندارند. آنها محض ادب ، همیشه از پیشینه آدم می پرسند" کجایی هستی یا از کجا می آیی؟". و من محض بی ادبی نمی گویم "به تو چه" . می گویم "ایران یا ایرانی" و اوضاع هوا که نه ، اوضاع درونی ام قمر در عقرب می شود.

اینجایی یا آنجایی توفیری ندارد. ایران باعراق عوضی گرفته می شود و’ صدام و سقوط صدام و اوضاع کنونی عراق مشغله ذهن پرسشگر. البته سوال ها بنا به پیشینه ی پرسش گر می تواند تغییر کند. فنلاندی ها همیشه نگران اوضاع بازار و ممنوع شدن مشروبات الکلی هستند و کاری به حکومت و حکومت ها ندارند می پرسند " مرد های شما چطوری با هم همنشینی می کنند وقتی بساط عرق بر چیده شده؟" و بعد بالافاصله انگار از پیش می دانند که من مشروب نمی خورم می پرسند" راستی سیگار می کشی؟". سویدی ها اغلب می پرسند" گوشت خوک می خوری؟ مسلمانی ؟"...

"مسلمانی؟" بدترین سوال هاست. سوالی است که آدم را مجبور به دروغ گفتن می کند. و این تنها یکی از واقعییت های زندگی تازه ام - که حالا پس از پانزده سال غربت و غربت نشینی دیگر چندان هم تازه نیست - است. همان اوایل ورودم بود ، وقتی یکی دو بار از من پرسیدند "آیا مسلمانی؟" و من پاسخ دادم "بله مسلمانم" که فهمیدم معنای اروپایی "مسلمان بودن" با نوع آسیایی اش فرق دارد. نه اینکه آنها توضیح داده باشند مسلمان به سویدی یعنی چه ، چون سویدی ها هرگز توضیحی برای چیزی یا رفتاری ندارند ، بلکه معنای اروپایی مسلمان بودن را از نگاهشان خوانده ومجبور شده م بودم بالافاصه تروریست نبودنم را با گوشزد کردن عرق آریایی ام به اثبات رسانده

و بگویم "مادرم زرتشتی است". ...

"مادرم زرتشتی است"- گفتن همان و’ در پاسخ زرتشت کیست ماندن همان . سوال و جواب ها ی بی مایه مثل باران بر سرم باریدن گرفت. در بحبوحه ی همین سوال و جواب ها بود که روزی جمله ی " درود بر تو" مثل آیه بر من نازل شد. اما دروغ گفتن همان و به مرض خیال بافی دچار شدن همان. اگر من فقط می گفتم "مادرم زرتشتی است" و آنها فقط می پرسیدند " زرتشت کیست؟" بار من سبک بود. می گفتم "اولین پیغمبر خدا ست که کتاب داشت" و’ والسلام. اما حکایت به این ختم

نشد که نشد. حکایت خر بیار و باقالی بار کن ، بارم شد. ...

بارم شد کتاب. مگر من از زرتشت به جز گفتار نیک ، کردار نیک و پندار نیک چیزی می دانستم؟ حالا هی می خواندم "وهوخشتر گاتا ، اهونودگاتا ی یک و دو ، سپنتمد گاتا ، وهشتو اشت گاتا". و هی کمترمی فهمیدم ...

هی کمترمی فهمیدم و هی بیشتر می خواندم " وهشتو ایشت گاتا یسنا. هات 53 و /یاوران دین راستین چون – کی گشتاسب و پسر زرتشت سپیتمان و فرشوشترکه به اندیشه و گفتار و کردار نیک مزدا را خشنود سازند و شادمانه به نیایش وی ایستند/.../ ای پوروچیسته: از دودمان همچتسب و خاندان سپیتمان! ای جوانترین دختر!" و با خود می گفتم "خدیجه و محمد و غسل را بذار کنار". و اما... کنار نگذاشتم...

کنار نگذاشتم کتاب ها یی را که نمی فهمیدم. از الف آدم تا یای یا الله را می خواندم و نمی فهمیدم. می خواندم تا شاید الله اکبر و بسم الله و قول والله احد از یادم برود. نرفت که نرفت...

نرفت از یادم. خاطره و اصل نرفت از یادم. و دیگر نمی رود که زیر دوش می روم و ساعتی - با آب که نه - با خاطره هایم بازی می کنم. من همیشه قبل از رفتن به خانه اریک دوش می گیرم ، تا مبادا او جمله اولین روز دیدار را تکرار بکند و بگوید "تو مثل آفریقایی ها نیستی ، بو نمی دی".

من از کجا بدانم که منظورش همان بود که گفت. سویدی که حرفش را یک لقمه نمی کند و راست توی کف  دست آدم بگذارد. تازه او که خودش بوی خاصی می دهد. بویی که با مشام من بیگانه است و من هیچوقت به او نگفته ام که بو می دهد. تازه اگر هم بگویم پاسخم خواهد داد" سویدی بو نمی دهد . این بوی پیریه که تو دماغ تو پیچیده". ..

" بوی پیری تو دماغم پیچیده. خوشا جوونی. خوشا عادت ماهانه" مادرم بود که می گفت ، هر وقت من از درد زیر شکم می نالیدم. حالا نمی نالم. فقط زیر دوش می روم. رگل باشم یا نباشم. فرقی ندارد. آب که با شانه هایم تماس پیدا کند ، چهارده ساله می شوم با همان شرم و همان نگاه چهارده سالگی - &وقتی برای اولین بار عادت ماهانه شده بودم و مادرم می خواست چگونه دوباره پاک شدنم را به من بیاموزد " بعد از شستن و شامپو زدن زیر دوش باید بیایستی . اول تمام قد و سه دفعه میگی بسم الله، بعد سمت راست بدن سه دفعه می گی بسم الله و بعد سمت چپ و سه دفعه میگی بسم الله و بعد دوباره تمام قد و سه دفعه می گی بسم الله" . نعوضا با الله اگر من جوانترین دختر دودمان همچتسب و خاندان سپیتمان باشم...

از خاندان ابوالهولم. پدرم اینرا می گفت " تو و مادرت همیشه عجله دارید. بچه ! بی بسم الله قدم بر ندار". قدم بر نداشتم. پریدم...

پریدم .فاصله بسم الله تا پراکندن شدن افکارم زیر دوش - ازفاصله خانه ام تا خانه اریک – هم - انگار کوتاه تر بود که پریدم.

حالا تمام ذهنم روی دو مصدر "شدن" و "داشتن" دور می خورد. درست همین حالا که زیر دوش ایستاده ام و برای رفتن به خانه اریک عجله دارم. ساعت هفت دقیقه مانده به هفت صبح و من دارم به هقته پیش فکر می کنم که رگل شده بودم و برای خرید نوار بهداشتی از در خانه ام بیرون نرفته بودم که تویای فنلاندی را در راهرو دیدم. مرا که دید به فارسی شیرینی گفت " درود بر تو" و به سوید- فنلاندی پرسید " چیه ؟ مریضی؟ رنگت زرده" و من پاسخ دادم "یا بلیر منس" و او با لبخندی گفت " آ...ها...دو هار منس". آن روز هر چه به دو مصدر"شدن" و "داشتن" فکر کرده بودم عقلم به جایی قد نداده بود و من این را به حساب سویدی بد تویا گذاشته بودم. اما امروز زیر دوش آب ایستاده ام و به خونی فکر می کنم که جزء لاینفک زن است که یکهو انگار وحی به من نازل شده باشد به سرعت برق از دوش به بیرون می پرم. لباس می پوشم و’ از پله ها پایین می روم. اما به جای زنگ آپارتمان سمت راستی - که منزل اریک است ، زنگ آپارتمان روبرویی - که محل زندگی تویاست را می زنم. می خواهم وحی نازل شده ام و راز فهمیدنم را با او درمیان بگذارم و بگویم " فعل دارم مناسب تره" . زن سومالیایی در را برویم باز می کند و چیزی به سومالیایی می گوید که نمی فهمم. می گویم "فرلوت" . بر می گردم سمت راست. ساعت دیواری زن سومالیایی هفت بار می نوازد.

ساعت دیواری هفت بار می نوازد و من با هفت رعشه ی صبحگاهی از خواب می پرم.


********************+

وا سا دو Vad sa du? چی گفتی؟

دوک تی Duktig به معنای با هوش ، زیرک و به جای آفرین هم استفاده می شود.

اریک سون سن Erik Svensson

یا بلیر منس Jag blir mensبلیر به معنای می شوم / من رگل می شوم ا

دو هار منس Jag har mens عادت شدم.

تویا Toya

فرلوت Förlåt پوزش می خواهم

سپیدار www.ghalamrow.com