Iranian women's Network Association (SHABAKEH)

از دانوب تا راين / مهرنوش معظمی

نگاهى بر دو سمينار!
در صد مترى ساختمان سمينار يك آواى صميمى بر خستگى راه ما مى نشست ،اين راين بود كه آواز ميخواند ، يا سرودى كه ميخواست از تاريكى گور هاى گمنام در خون ما جارى شود

غياب آواى تو و عشق
در جهانى به كار كشتار
سكوتى است كه خم شده سوى كلام
به شب ،
با بستن عقل هايمان
هجوم مى آورد
با بال هاى مخوفش
بر تار هاى دل
كه مى سازد آهنگ عشق
تا بمانم من
خسته ، جانم تنها
در سرد ترين غروب
آنجا كه كسى قصه نمى گويد
آ نجا زير سابيان فقر ، زمان سرگردان و
جنگ
بر مى دارد
پرده عظمت ز جهان
جهان كو چك مى شود
فرو مى افتد
در خاموشى خزان
و خزان نجوا مى كند آه
مهرنوش معظمى

هنگاميكه شانزدهمين كنفرانس بين المللى بنياد پژ وهش هاى زنان ايران در وين خاتمه يافت نمى توانستم مانع خشمى كه در وجودم
زبانه ميكشيد شوم . باورم نميكردم احساس بيگانگى عجيبى با اين فضا در خودم احساس ميكردم ، با خوشباورى روى صند لى سالن لم داده و يك سرى سخنرانيهاى سطحى و ميانتهى را گوش داده بودم. ادعا ندارم كه ادم انچنان با سوادى هستم يا اينكه خداى ناخواسته روشنفكر هستم ! ولى بهرحال اميد داشتم كه با اين سفرها بر اگاهيم كمی افزوده شود و لى در عوض من همراه با ديگران جنگيديم و دو سخنران عزيز و محترم بنياد پژوهش، شمس السادات زاهدى، غضبناك با شمشير آيه و تمسخر و شهين عليايى زند با گريه و زارى بر ما، زنان جبهه كفر وعصيان و شورش ، نا فرمان با بوى نامطبو ع كافرى كه براى جامعه سالم و پاك اسلام مضر است ، حمله بردند . خانم زاهدى سخنرانى در باره زنان مدير گروه 11 طبقه بندى شغلى كردند وعليايى در مورد فحشا خلاصه جاى همگى خوش باوران به اين رژيم اسلام پناه و آدم ستيز خالى كه چه بزن بزنى كرديم كه صبحتش را در مقاله اى ديگر خدمت شريفتان مى آورم چند صباحى بعد خود را براى شركت در سمينار سراسرى درباره كشتار ژندانيان سياسى در ايران به كلن رساندم .اماچه ملالتى در قلبم جاى كرده بود مات و متحير ، بايد چون سگ وفادار به خانه ،ساكت مى ماندم و از فمينيسم و ارزشهاى بهم ريخته و آشفته بازار و زد وبند هاى درون آن بد نگويم و خفه خون بگيرم . پيام جمهورى اسلامى را دريافت كنم و دست خيانت را بفشارم ؛ چرا كه فمينيست هستم و بدين ترتيب من در سمينار كنارى ايستادم و تلاشهايم را براى درك و فهم اهداف واقعى سخنرانان توجيهگر سركوب مى كردم و بسيار كو شيدم كه با قلم رنجيده ام فقط نكات منفى را ثبت كنم. اما عقربه ها حركت ميكرد و گروه ها ى مختلف كارى بانظم و ترتيب چشمگير بدون هيچگونه شتابزدگى ياپريشانى و اضطراب مقدمات شرو ع كنفرانس را آماده ميكردندو مرا براى ديدن برنامه ها بى تاب مى ساختند براى در گير شدن با عواملى كه تدارك سازش ما را با رژيم ميديدند ، البته من چنين افكارى را در خود داشتم آنهم پس از گذراندن يك سرى جدال ها در كنار رود دانوب با سخنگويان رژيم و ميزبانان آنها ولى حال من ديگر در آن سالن گرانقيمت خانه فرهنگى وين كه 17000 اورو براى بنياد هزينه برداشته بود نبودم و خوشبختانه نه همچنين در جمع گروهى از فمينيست هاى راست گرا مقيم شهر وين كه با كمك مجله زنان در ايران دوبار به ايران سفر كرده بودند تا بتوانند رضايت دو بانو ى شريف و نجيب مسلمان را با سنگينى عنوان دكترا را براى شركت در كنفرانس بدست بياورند كه با ميكروفون فمينيستى به زنان آواره ، داغديده ، زندانى ، شكنجه ديدة و..................................
حمله كنند . نه ،من در شهر كلن بو دم . در صد مترى ساختمان سمينار يك آواى صميمى بر خستگى راه ما مى نشست ،اين راين بود كه آواز ميخواند ، يا سرودى كه ميخواست از تاريكى گور هاى گمنام در خون ما جارى شود ، ميخواست كه لرزش هاى بال هاى ترديد را بشكند كه نيمه شب را حس كنيم تا از خواب به بيدارى برسيم ، آنجاكه تاريخ اسلام را در واقعيت ها روزمره مردم ، در بيرنگى جامه پسر همسايه و شميشير خونين على را در بربريت قرن بيستم و آيات محمد را در جهل جلاد ببينم

آرى ،من در اين سالنى بودم كه به همه وسايل نور و تكنيك كامپيوتر مجهز بود، سالنى بسيار گرم ، ولى نه از حرارت نورهاى تجمل بورژوازى بل كه ازنقس هاى پر شور و هلهله و تجمع درد ها ، احساسها ، منطق ها ، روابط آن زندانيهاى سياسى كه روى صندليها ى سالن نشسته بودند . گويى با كوله بار ها ى از ياد ها و اندوه نشسته در قايقى روان بر رود راين بسوى فردا پارو ميزدند و من فكر مى كردم و احساس مى كردم كه بايد بر جبهه گيرى خود تسلط داشته باشم ، چرا بايد بجنگم . اصلا موردى داشت يانه

در سمينار سراسر ى كشتار زندانيان سياسى در سخنرانيها ، نمايش فيلم،بحث ها ، اجراى تاتر ، موسيقى ،نمايش عكس و اسلايد براى اولين بار با زندانى سياسى چو ن يك فرد عادى رفتار شد ، كه او از توده مردم است چرا بايد از مردم عادى دور باشد. او فقط قهرمان حماسى نيست كه در ساعات يك روز عادى،در تامل رو حى و روانى و تفكر اجتماعى فرهنگى و در زندگى مدنى فقط به شكل يك پرده از كتاب شاهنامه نمايش داده شود . او وجود دارد و بايداز پس پرده نهان خود را بيرون كشاند با هويتى ا ز قبل زندان و بعد از زندان كه شخصيت او را مى سازد.
بنظرمن سمينارتوانست تا سطع وسيعى از اذهان خفته را بيدار سازد تا يك بار ديگرمازخمودگى بيهودگى بيرون بيايم و تصوير هاى كه شايد صد هابار به خاطرمان آمده است با واقعيت هاى ثبت شده در تاريخ ببنيم و ذهن پرسشگر را رها كننم در شنيدن مباحث و نشست ها و برهمين ضرورت به اشتباهات تئورى و عملى خود درنگ كنيم
چرا اجازه داديم جمهورى اسلامى با اعدام هويدا و ديگران ريسمان قدرت را ببافد!
و كسى گفت : جرا زندانى به زندانبان مبدل شد!
چرا مدافعين دموكراسى ؛ نهاد مدنى در 26 سال پيش در مقابل كشتار هاى بدون محاكمه خاموشى را قربانى امال و اهداف خود كردند!
آرى پرويز حق دارد اين شاهدان زنده با حكايت هاى شيرين خود دوره سياه ساواك را ترسيم كردند.ساواكى كه تن عدالت را سوزاند و زبان آزادى را بريد و سحرگاهان خونين را از سر بعض و نفرت از ما به نظام پليد اسلامى بخشيد!

به گمان من سمينار فرصتی به ما ارمغان داد تا با فرهنگ زندان ، زندگی روزمره ،بايكوت ها و همان مسائل كوچك بر گرديم كه چطور زندانيان جوان و نو جوان تعليم نياموخته در زندان با پليديها ستيز ميكردند.واقعيت اين است كه تاريخ زندان كمتر مكتوب شده است و بجز خاطرات فردى چيزى بيش ما نمى دانيم و هنوز نمى دانيم كه پس از سه نسل چه در زندانهاى مخوف ميگذرد! زندان و شكنجه يك پديده غلط اجتماعى است . بايد از همه زوايا به مسئله زندان و زندانهاى سياسي نظر بيندازيم. در كنار دلاوريها به ضعف ها ، ناتوانيها و اشتباهات خود پى ببريم. تا از تكرار فاجعه ها مصون بمانيم.به علت ها پى ببريم كه چرا مبارزات طبقاتى در ايران از توده مردم دور است . راهى كه نيرو هاى فعال انقلابى را به دل مردم در آن كوچه هاى خاكى ميرساند ، چيست؟ آيا در اين دوره از تاريخ كه مردم ايران در بدترين شرايط اقتصادى براى زنده ماندن مدام با هيولاى فقر نبرد مى كنند ، كافى است كه فقط از دموكرسى و حقو ق مدنى و فردى سخن بگويم؟ آزادى بدون يك برنامه ريزى دقيق اقتصادى چه تاثيرى در زندگى فلاكت بار مردم گرسته ، برهنه، مستاجر ، بيمار و معتاد دارد

در اينجا من فكر مى كنم چند تنى از سخنرانان نتوانسته بودند كه خود را با 20 دقيقه وقتى كه در اختيارشان بود ، تطبيق دهند و از اين جهت د ر ذهن آدم اين پرسش باقى مى ماند كه او چه ميخواست بگويد؟
بخش سئوال و جواب يكى از مهمترين برنامه هاى هر كنفرانس و يا سمينارى است .گذر كردن از اين قسمت عملا به شركت كنندگان و سخنرانان امكان تبادل نظر را نمى دهد.و رل سئوال كننده درگفتگو ها و انتقال تجربه ها كمرنگ شد.
براى من آنچنان خوشايند نبود كه تماشگر مبارزات مخالفين و موافقين آقاى گنجى با يكديگر روى سن باشم . با هر دوستى كه به ميكروفون دست مى ياقت ؛ آقاى گنجى حضورشان را در سالن با برسر زدن عصاى مباركشان بر اهداف سمينار به جمعيت حاضر و غايب پالتاكى اعلام ميكردند. ، گرچه خود من نيز هر انسانى را كه به علت انديشه مخالف با حكومت محبوس باشد، ، زندانى سياسى مى پندارم وحق دفاع را به او مى دهم، ولى وقت بسيار محدود سمينار را براى مباحث ديگر و ارزشمند ترى مناسب مى دانستم!
اما غليرغم تمامى تلاشها ى اين رفقا در همين سمينار سراسرى يك ضعف كلى مرا و همچنين عده اى ديگر را گله مند ساخته بود . با شناخت از نيروى فعال چپ دور از پرنسيپ آنان ميدانم كه بخواهند تاريخ را عوض كنند .و با خنجر سانسور شكافى به نفع خود در واقعيت هاى مرگبار بوجود آوررند. از ياد مبريد كه ما در زندانهاى دولت پهلوى و اسلامى به وقت رفتن تنها نبوديم ، رفقا! رفقاى خوب من صندلى زندانيان سياسى مجاهد روى سن خالى بود . اگرچه نام و عكس آنان در اتاق هنرى به فراوانى ديده مى شد، ولى كلامشان هرگز شنيده نشد به درو غ زدند كه ماه را از دست داده ايم و عشق را! براى ياوه سرايان پاسخى نيست جز آواز من و تو .

در پايان سمينار بار ديگر تصوير زهرا كاظمى بيرون آمد . يك پايان زيبا و غمناك از شب هاى شوم كه در سر زمين ما هنوز ادامه دارد.

و در خاطر من شبهاى بعد از برنامه ها ، آن نشست هاى صميمانه به گرمى جاى گرفته است كه ميان ترانه ها از آرزو هايمان گفتيم .يارانم را سپاس مى گويم و دشمنان را در كينه اى به دور از خون و اعدام قرار داده ام ، ولى با آنها چه كار خواهم كرد ، اگر يك روزى انقلاب شود ، نمى دانم بايد بيشتر درباره آن بينديشم.
استهكلم05/07/22