صفحه نخست

 شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی

اوهوي خانوم دکتر! سلام بلد نيستي پيرسگ؟

عضي از آدم ها سعي مي کنن به کلمات يا رفتارشون حالت اکسپرسيو بدن ( شدت بخشيدن و غلو کردن براي بر انگيختن احساسات طرف مقابل و تأثير گذاري بيشتر. در نقاشي سبک اکسپرسيون با به کار بردن خطوط پرقدرت و غلو در حالت ها رنج و احساسات عميقي رو بيان مي کنه) تا روي محيط تأثير بيشتري داشته باشن. اين دسته با ادبيات و رفتار خشن آدم رو به ياد آثار اکسپرسيو نقاش هاي آلماني بعد از جنگ جهاني دوم مي اندازن.

تعجبي نداره که توي سنين تين ايجري نياز به ديده شدن شديدتره و به همين دليل اين رفتار از پسرهاي شانزده هفده ساله بيشتر ديده مي شه.
جايي که من زندگي مي کنم جوانها هر روز عصر رو اختصاص مي دن به اين عمر مهم؛ يعني تأثير گذاري شديد روي محيط اطرافشون.

ديروز صبح نتونستم برم باشگاه و بعداز ظهر راه افتادم که تو کلاس ايروبيک عصر شرکت کنم.

موفع برگشتن سر يکي از همين پاتوق ها که معمولاً سر نبش هر کوچه تشکيل مي شه اون جمله رو شنيدم. از اونجايي که نه دکتر هستم و نه پيرسگ، اولش اصلاً توجهم جلب نشد. چند قدمي که رفتم جلو متوجه شدم که کسي جز من اونجا سرتاپا روشن نپوشيده و با دکترها اشتباه گرفته نمي شه. لااقل خانم هايي که کنار و جلوي من راه مي رفتند (و سرگرم تماشاي مغازه ها بودند) همه شون يا مشکي پوشيده بودن يا نارنجي يا آبي.

بعد فکر کردم يعني پير شدم؟ دلم مي خواست به گونهء راستم دست بکشم ببينم کجاهاش خط داره، علامت پيري صورتم چي بود؟ شايد ديشب چون کم خوابيده بودم و بيشتر به پهلوي راست، صورتم خط افتاده باشه...

بعد اين سؤال برام پيش اومد، که اگه الان با همون روپوش و شلوار شيري رنگ و کلاه آفتابي به اضافهء يه عصا از جلوي اينها رد مي شدم و اين کلمه رو مي شنيدم آيا باز هم بي خيال از جلوشون رد مي شدم؟ آيا دلم مي شکست؟ آيا مي تونستم به اين فکر کنم که اينها نياز دارن به ديده شدن، به شنيده شدن؟

آيا مي تونستم درکشون کنم؟

الان يعني درکشون کردم؟ نمي دونم. اما از يه چيز مطمئن هستم؛ اين که اگه بخوام يک چيز رو از زندگيم حذف کنم، اون شنيدن اظهار نظر مردهاي گنده راجع به بدن و اندامم توي خيابونه، نه شنيدن کلمهء پيرسگ از بچه اي که دوران نوجوونيش رو مي گذرونه.

و اگه قدرت حذف چيز ديگه اي رو هم داشتم، ديدن زن هايي مي بود که از سر و وضعشون معلومه زياد هم روي حجاب تعصب ندارن و مؤمن دو آتشه نيستن، و مي دوني مي توني توي آلبوم خونشون عکسهاي زيادي از دوران جوانيشون پيدا کني که با لباس هاي باز و آرايش هفت قلم توي کاباره ها و مهموني ها انداختن، اما دو وجب پاي دخترهاي امروز رو که با پوشيدن يه شلوار کوتاه زده بيرون نمي تونن تحمل کنن.
يا يه مانتوي صورتي رو که اگه مجبور نبودي هزار سال هم تو اين گرما تنت نمي کردي.

اين خانم هايي که مي گم همه شون در سنين ميان سالي هستند، خانم هاي مسن تر که بحران اين دوره رو رد کردند با علاقه و محبت به دخترهاي جوون نگاه مي کنند. يعني بعد اين که اين دوره رو بگذرونن و به سن مادربزرگي و مهربوني کردن برسن اسمشون مي شه پيرسگ؟

الان دنياي اطرافم چه صفتي به من مي ده؟ من وقتي جايي غير از خونهء خودم توي شهر خودم راه مي رم چي هستم؟ رهگذر ساکتي که (هميشه موفق نمي شه ساکت بمونه) ديگران بدون پرسيدن نظرش خطاب قرارش مي دن، فاحشه اي که راننده ها بدون ديدن علامتي که نشون دهندهء تمايل به سوار شدن باشه براش چراغ و نيش ترمز مي زنن، يا يه پيرسگ که نمي دونه به آقايون نورستهء محترمي که سر کوچه منتظر مي ايستن تا شاهد رد شدن اش باشن بايد سلام کنه؟

چه کسي به خودش زحمت مي ده -و يا تا به حال داده- که آدمي مثل من رو درک کنه؟ آدمي که به جز دوران کوتاه و طلائي بچگي اش، بقيهء زندگيش صرف اين تلاش شده که مثل يک آدم عادي زندگي کنه، اما هر روز و هر روز ناچاره زن بودن رو تحمل کنه؟

آدمي که (آدمهاي زيادي، که حتي وقتي از توي اتوبوس بهشون نگاه مي کني که اون پائين ايستادن يا راه مي رن نگاهشون عميقاً آشناست) همون دوران طلائي رو هم به خاطر ياد گرفتن الفبا مجبور شد زير روپوش ضخيم و سرمه اي و مقنعه بگذرونه و حالا به خاطر جايگزين کردن رنگ نارنجي يا صورتي به جاي سورمه اي و سياه از زناني که همسن مادرش هستند نگاه هاي خشمگين و دشنام هاي زيرلبي دريافت مي کنه.


از بالای ديوار
http://abovethewall.blogspot.com


2004© All rights reserved for SHABAKEH.ORG Webmaster