صفحه نخست

 شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی

تبعيض جنسي در عرصه بيماري و درمان / لاله حسين پور

انسان مساوي مرد!
اين ديدگاه مدت هاي طولاني معياري بود در برخورد با بيماري و درمان و هم چنين در رابطه با تحقيقات و پيش گيري از ابتلاء به بيماري، به ويژه بيماري هاي زنانه.
مرد معيار همه چيز شمرده مي شد. جنبش زنان طي ساليان گذشته همواره نسبت به مسئله بيماري در زنان و راه هاي درمان آن حساس بوده و به ويژه توجه به بيماري هاي زنانه را که عمدتا نسبت به آن بي اعتنايي کامل مي شد، در صدر مبارزات خود قرار داده است. بيماري هاي زنانه مثل سرطان سينه يا وجود خشونت عليه زنان و نتايج و اثرات بيماري زاي آن و هم چنين بررسي ويژگي هاي سکته قلبي در زنان و غيره، مسائلي ست که نسبت به آن ها طي ساليان گذشته غفلت و اهمال مزمن صورت گرفته است.
اکنون سي سال بعد از شروع جنبش نوين زنان، شاهد به روي کار آمدن ماماها، دکترها، محققين و سياست مداران زن هستيم. مبارزه اي که از دهه هفتاد توسط فمينيست ها، عليه تبعيض و نابرابري جنسي در امکانات پزشکي، تحصيلي، بهداشت و درمان آغاز شد. اين روند هرچند که همواره با تمسخر و مانع همراه بوده، اما کم کم راه خود را بازيافته است.

مشکلات و موانعي را که هم اکنون در راه رفع اين تبعيض قراردارند، مي توان برشمرد:
الف- اولين مشکل در اين حوزه، کمبود اطلاعات و تحقيقات آزمايشگاهي و دانشگاهي است. گفتني ست که اولين پروفسور زن در رشته بيماري هاي زنان، ابتدا در سال 1999 مشغول به تدريس شد و در گزارش سالانه سازمان بهداشت جهاني در سال 1998 بيماري هاي زنانه هنوز به عنوان يک تم مستقل شمرده نمي شد. در حاليکه از هر 3 زن حداقل دو نفر آنان به بيماري هاي زنانه دچار مي شوند. اين بحث هم چنين شامل بيماري رواني آنورکسيا (يا به زبان آلماني ماگرزوخت، که مبتلايان آن دچار بي اشتهايي مزمن شده و ناتوان از خوردن غذا مي باشند)، 95 درصد بيماران مبتلا به آن دختران هستند، نيز مي شود. بيماري اي که روز به روز شاهد افزايش تأسف آور تعداد مبتلايان آن هستيم. اما از همه اين ها مهم تر، بيماري هاي جسمي و روحي ناشي از خشونت عليه زنان است که کمتر از بقيه مورد تحقيقات، بررسي و معالجه قرار مي گيرد.
گزارش سالانه سازمان بهداشت جهاني خاطرنشان مي کند که با وجود گسترش بي اندازه خشونت چه خانگي و چه خارج از خانه نسبت به زنان و دختران، تاکنون نه تحقيقاتي درباره ميزان گستردگي اين خشونت و بيماري هاي ناشي از آن و نه تحقيقات پزشکي درباره صدمات جسمي و نقص عضو ناشي از آن انجام گرفته است. گزارش نتيجه مي گيرد که مسئله خشونت عليه زنان و بيماري هاي ناشي از آن در عرصه تحقيق و تحصيل و مطالعه بسيار عقب است.

ب- مشکل ديگر اين است که پزشکان نيز اکثرا با نگاهي مردانه به امراض و بيماري ها مي نگرند. براي مثال چون سکته قلبي بيماري مردانه تلقي مي شود در نتيجه بسياري از پزشکان هنوز توجه نمي کنند که اين بيماري در زنان باعث بروز نشانه هايي متفاوت با مردان مي شود. نتيجه اينکه در بسياري موارد سکته قلبي در زنان از قبل تشخيص داده نمي شود. اين مسئله خود را در مورد دارو و نوشتن نسخه نيز نمايان مي سازد. در اينجا نيز معيار انسان مساوي مرد، صدق مي کند. بسياري از داروها و تأثيراتشان بر روي زنان آزمايش و بررسي نشده است. بر روي توضيحات دارو نيز صرفا از بزرگ سالان نام برده شده است. گويا هيچ تفاوت جسمي و روحي بين يک جوان 20 ساله و يک زن 70 ساله وجود ندارد. در نتيجه داروها غالبا اثرات منفي و زيان آوري بر روي زنان مي گذارند.

ج- بي توجهي و کم توجهي به بيماراني که به امراض مخصوص زنان دچارند نيز از وجه مشخصه موانع رفع تبعيض در شرايط حاضر است. مثل بيماري هاي روحي که زنان دو برابر مردان دچار آن مي شوند. با اينکه بيماري هاي روحي اساسا از شرايط خانوادگي و شغلي در اجتماع ناشي مي شود، با اين حال درصد بالايي از اين بيماران را خانم هاي خانه دار به علت تحت فشار بودن و خشونتي که بر آنان اعمال مي شود، تشکيل مي دهند. تحقيقات نشان مي دهد که بسياري از اين زنان، تحت خشونت و آزار بيماران روحي مرد قرار دارند وخود کم کم تبديل به قرباني مي شوند. بگذريم از اينکه چنين قربانياني حتي امکان و قدرت بيان آزار و اذيتي را که بر ايشان مي رود، ندارند. اکثر آنان زندگي خود را سرنوشت مي پندارند و چنين وضعيتي بدون توجه به ارتباط مستقيم آن با موجوديت اجتماعي زنان و مشکلات عمومي آنان در اجتماع و خانواده، به هيچ عنوان مورد بررسي قرار نمي گيرد.
درهرحال به نظر مي رسد گزارش سالانه سازمان بهداشت جهاني در سال 2001 ديدگاه تازه اي در حوزه بيماري هاي مربوط به زنان و رسيدگي به آن دارد. در اين گزارش مي توان ديد که چگونه در گذشته به معالجه بيماري هاي زنانه بي توجهي شده است و چگونه پزشکي و درمان بطور يک جانبه و مردانه رشد کرده است.
گزارش براي اولين بار به تفاوت زنان و مردان از نظر محدوده سلامتي و بيماري هايشان، شرايط کار و زندگي شان که بر روي سلامتي شان تأثير مي گذارد، و برخوردشان نسبت به بيماري که دچار آن مي شوند و هم چنين از امکاناتي که براي معالجاتشان برخوردارند، اشاره مي کند و اذعان مي دارد که هيچ گونه اطلاعات جامعي نسبت به مشخصات و ويژگي هاي زنان در حوزه بيماري و درمان وجود ندارد. مسئله آزار و خشونتي که بر زنان در خانواده و اجتماع مي رود نيز جايگاه ويژه اي در گزارش دارد و اينکه زنان غالبا از حمايت هاي جنبي در خانواده و يا ارگان هاي مسئول محرومند و اثرات اين خشونت بشدت بيماري زا هستند. پيشرفت سلامتي و تندرستي تنها در گرو بررسي تفاوت زن و مرد در اين حوزه و جبران کمبودهاي تاکنوني در مورد زنان مي باشد.
تا چنين گزارشي نوشته شود، يک ربع قرن مورد نياز بود.

اولين بار يک گروه خودياري در سال 1973 در مقابل بي حقي زنان در امر بيماري و درمان ايستاد. کارول داونرزن آمريکايي در برلين غربي در سالن مرکز تجمع زنان، رحم يک زن را در ملاء عام معاينه کرد و به اين ترتيب به ساير زنان و جهان نشان داد که معاينه زنان، حق آنان است و بايد اين کار به طور مرتب صورت گيرد. هرچند وقتي چنين عملي يک سال قبل از آن توسط زنان آمريکايي در مرکزتجمع زنان لوس آنجلس انجام شد، مورد يورش پليس قرار گرفت و دو تن از زنان مجبور شدند در دادگاه حاضر شوند، زيرا به اتهام معاينه غير مجاز دستگير شده بودند! البته پزشکان آلماني نيز به اين آکسيون که از جانب زنان سازماندهي شده بود، لقب "صحنه ترور" را اعطاء کردند.
اما مبارزات زنان به اين آکسيون ها ختم نشد. مقالات مختلف در رسانه هاي عمومي ظاهر شدند. در اين مقالات به زناني که با پزشکي مردسالار مبارزه مي کردند، اشاره مي شد. در سال 1980 کتاب معروف "بدن ما، خودما" در واقع از حق زن بر بدن خويش دفاع کرد و قبل از هرچيز نقطه اصلي شروع مبارزه بر روي مشکلات و بيماري هاي ويژه زنان ، حق کورتاژ، بر روي استفاده از قرص هاي ضد حاملگي و شرايط غيرانساني و نامحترمانه وضع حمل متمرکز بود.
زنان شروع به سازماندهي تظاهرات براي اجراي آزمايشات سرطان سينه کردند. آن ها اعتراضات خود را نسبت به برخورد دنياي پزشکي به دوران يائسگي زنان و افزايش بيماري روحي بي اشتهايي مزمن به ويژه در دختران جوان را با صداي بلند به گوش جهانيان رساندند. مراکز سلامتي و بهداشت زنان در شهرهاي مختلف تأسيس شدند. امروزه 18 مرکزسلامتي و بهداشت زنان در سراسر آلمان وجود دارد.
در يک همه پرسي از زنان، مهم ترين مشکلات درماني و پزشکي آنان عبارت بودند از بيماري هاي ناشي از خشونت و آزار و اذيت زنان، اختلالات غذايي و اعتياد به گرسنگي، يائسگي، سرطان سينه و برداشتن رحم.

آنورکسيا (بي اشتهايي مزمن)
يک چهارم دختران 7 تا 10 ساله و يک دوم دختران 11 تا 13 ساله تجربه رژيم غذايي دارند و خود را چاق مي پندارند، درحاليکه اکثر آن ها وزن نرمالي دارند. متخصصين معتقدند که اين يک نوع بيماري رواني است که در سطح جهان تسري يافته و بسرعت رشد و نمو مي يابد.
اين بيماري اگر معالجه نشود، در نهايت به مرگ منتهي مي گردد. آمار نشان مي دهد که يک دهم بيماران مبتلا به آنورکسيا مي ميرند. اين مسئله در اکثر کشورهاي اروپايي جدي گرفته مي شود. در اسپانيا از سه سال پيش پنج ميليون مارک بودجه عليه اين بيماري و ساير نمودهاي آن اختصاص داده شده است. در انگلستان مسئولين دولت و نهادهاي زنان به همراه مدسازان مشهور به مشورت نشستند تا چهره و هيکل ايده آل زن را تغيير دهند. در آلمان با اينکه جنگ عليه اين بيماري با جديت از طرف دولت دنبال نمي شود، اما از کار علمي و تحقيقي بر سر آن حمايت به عمل مي آيد.
اما اولين قدم جدي و اساسي عليه اين بيماري همان است که در انگليس برداشته شده و مي بايست با حمايت نهادهاي مختلف از جمله خانواده ها، فمينيست ها، جنبش هاي سلامتي زنان، مدسازان و مبلغان آن، پزشکان و روانشناسان پي گيري شود.

برداشتن رحم
بي دليل نبود که يکي از اولين و مهم ترين شعارهاي جنبش زنان براي مبارزه با تبعيض در سلامتي و درمان، جلوگيري از برداشتن رحم در موارد غيرضروري بود. آمار نشان ميدهد که برداشتن رحم در ميان زنان، به ويژه در دوران يائسگي يا پيش از آن بسيار رواج داشته است. يک سوم زنان بالاي چهل سال با کوچک ترين ناراحتي در رحم از قبيل اختلال در خون ريزي يا وجود غدد خوش خيم به زير عمل جراحي و برداشتن رحم رانده مي شوند. درحاليکه تحقيقات نشان مي دهد که رحم نقش بزرگي در مجموعه گردش خون و تنظيم هورمون ها دارد.
تا به امروز عمل جراحي برداشتن رحم، بيشترين رقم را در عمل جراحي بيماري هاي زنانه تشکيل مي دهد. نود درصد اين عمل ها قابل پيش گيري و صرف نظرکردن بوده و به هيچ وجه ضروري نمي باشند. يک دوم اين جراحي ها مربوط به غدد خوش خيم، يک پنجم مربوط به بيماري هاي معمول رحم و يک دهم مربوط به اختلالات خون ريزي مي باشد.

يائسگي
يک دوم زنان در سنين بين 50 تا 60 سال از داروي هورموني استفاده مي کنند تا با اثرات يائسگي مقابله نمايند. چنين قرص هايي با صفت هايي از قبيل جواني جاويدان تبليغ مي شوند و جلوي بي خوابي و بدخوابي، عرق هاي ناگهاني، طپش قلب، سردرد و انواع و اقسام عوارض يائسگي را مي گيرند. با اينکه فمينيست ها در سال هاي 70 از عوارض منفي چنين قرص هايي صحبت کرده و اخطار دادند، اما اکنون بعد از گذشت 30 سال، تحقيقات نشان مي دهد که استفاده از اين قرص ها ريسک هاي بزرگي به همراه دارد. با بررسي اي که از 16000 زن به عمل آمده است، گفته مي شود، ريسک بيماري توروم بوزه بعد از پنج سال استفاده از اين هورمون ها، تقريبا صد درصد است، امکان سکته به 41 درصد، بيماري هاي قلبي 39 درصد و خطر سرطان سينه به 26 درصد مي رسد.

سرطان سينه
مي توان گفت ماموگرافي از تمام زنان بالاي 50 سال هر دو سال يکبار به طور رايگان، يکي از موفقيت هاي تاريخي زنان به شمار مي رود. اين امر از سال 2005 قرار است به طور قاطع شامل کليه زنان در آلمان شود. اتوموبيل حامل دستگاه ماموگرافي به هر دهکده اي در آلمان سر مي کشد. در ضمن دستگاه ماموگرافي مي بايست از استاندارد لازم و جديد برخوردار باشد. هرعکس مي بايست توسط دو راديولوگ به طور مجزا بررسي شود. راديولوگ ها مي بايست در امر شناسايي غدد پستان تبحر داشته و حداقل 3000 عکس ماموگرافي را در عرض سال تشخيص داده باشند. حتي دستيارهاي راديولوگ نيز مي بايست از دوره هاي تخصصي بهره برده باشند. چنانچه تشخيص سرطان داده شد، مي بايست يک تيم پزشکي متخصص سرطان سينه در مشورت با يکديگر درست ترين راه مبارزه با آن را تعيين نمايند. هرچند که تمام اين ها هنوز بر روي کاغذ هستند، اما اين طرح در صورت اجراء 500هزار يورو خرج برمي دارد.
سال هاي مديد اتحاديه هاي مبارزه با سرطان سينه کوشش کردند تا با اقدامات پيش گيرانه و همچنين درمان به موقع و مناسب، آمار مرگ و مير را در اين زمينه به يک سوم برسانند. زيرا به طور معمول يک دهم مبتلايان به سرطان سينه، يعني سالانه 18 هزار زن جان خود را از دست مي دهند. 50 نفر در روز!
از عوامل مهم اين مرگ و مير مي توان از ماموگرافي هاي غيرسيستماتيک، دستگاه هاي قديمي و کهنه، راديولوگ هاي غير متخصص و تشخيص هاي نادرست نام برد.

خشونت بيماري زاست
تحقيقات نشان مي دهد که خشونت و آزارهاي جنسي در خانه و يا در محيط کار عليه زنان بيشترين بيماري هاي زنانه را به ارمغان مي آورد. حداقل يک پنجم زنان در زندگيشان قرباني خشونت مردان مي شوند. خشونت باعث بيماري ست. اين امري ست ثابت شده. نه فقط بدن کبود شده و يا فک شکسته توسط همسران، بلکه با تمامي اشکالش از قبيل بي خوابي، تنگي نفس، ناراحتي معده، اختلالات غذايي، آسم، درد مداوم زير شکم و همه و همه از مظاهر و نتايج خشونت مردان عليه زنان است. به عبارت ديگر خشونت يکي از عوامل اصلي ايجاد بيماري هاي زنانه است، اما سازمان هاي بهداشت جهاني و هم چنين پزشکان هيچ گونه مسئوليتي در اين رابطه بر دوش نمي گيرند.
دکتري که زني را با چشمان آماس کرده و کبود معاينه مي کند، نمي بايست به سخنان زن که با کمد لباس تصادم کرده است، اعتنايي کند. پزشکان مي بايست با سوءظن به خشونت خانگي، چنين زناني را تحت حمايت خود قرار دهند. زني که بادرد دائمي در زير شکم خود به دکتر زنان مراجعه مي کند، يا جنين خود را مي اندازد، و همسر وي او را يک لحظه تنها نمي گذارد، مي بايست مورد شک قرار گيرد و توسط پزشک دقت بيشتري به عمل آيد.
در رابطه با خشونت خانگي، همواره دستگاه قضاوت، پليس و يا مددکاران اجتماعي تحت سئوال و مراجعه قرار گرفته اند، اما پزشکان در اين رابطه حضوري ندارند. اکثر پزشکان و يا بيمارستان ها نمي دانند در صورت کشف چنين مواردي چه بايد بکنند. سئوالاتي از قبيل: خشونت به چه ميزاني بر زنان صورت مي گيرد؟ چه بيماري هايي از خشونت پديد مي آيند؟ در کشورهاي ديگر پزشکان، بيمارستان ها و سازمان هاي زنان و غيره چگونه به مسئله خشونت برخورد مي کنند؟ و غيره، همواره مطرح هستند. سئوال اصلي اين است:
چه کسي، چه بايد بکند؟
در برخي از ايالت هاي آمريکا، در بيمارستان از هر زن بيماري سئوال مي شود که آيا در خانه مورد خشونت قرار مي گيرد يا خير و هر پزشکي موظف است پاسخ اين سئوال را هر بار از بيمار خود جويا شود و در صورت سوءظن، به مددکاران اجتماعي و روانشناسان اطلاع دهد. در آمريکا سالانه 255 ميليون دلار صرف معالجه قربانيان خشونت مي گردد. از اين رقم تنها يک و نيم ميليون دلار مربوط به شکستگي دندان است. در برخي ايالت هاي آمريکا، پزشکان موظفند با خشونت به عنوان عامل بيماري برخورد کرده و در راه رفع آن کوشش کنند. اما در آلمان پزشکان حتي خود را موظف به پرسش از بيمار خود نمي دانند. هرچند که نشانه هايي از احساس مسئوليت در اينجا و آنجا ديده مي شود. اخيرا مقالات و نوشته هايي در مورد خشونت خانگي و اثرات آن در نشريات پزشکي و بر روي ميز پزشکان ديده شده است. و در برخي حالات در برشورهاي کوچکي، شماره تلفن و آدرس سازمان هايي که در اين رابطه به زنان کمک مي کنند، يافت مي شود.
در يکي از ايالت هاي آلمان نيز در دوره آموزشي براي پزشکان تم: "عامل بيماري- خشونت"، جاي داده شده است. تحقيقات نشان مي دهد که هر پزشک حداقل در يک فصل 200 زن مورد تجاوز و خشونت قرار گرفته را درمان مي کند. از همه پرسي هايي که در يک بيمارستان از زنان آسيب ديده به عمل آمد، بيشتر از 80 درصد آن ها از اين پرسش استقبال کردند. آما نشان داده است که در سطح بين المللي 98 درصد زنان سئوال در مورد خشونت هاي خانگي و در محيط کا ررا يکي از راه هاي آغاز مقابله با آن مي دانند.
زنان پير به ويژه از خشونت و آزار جسمي و جنسي در عذاب هستند. زيرا از آنان تاکنون پرسشي در اين رابطه نشده است و هر گونه نشانه اي از بيماري هاي جسمي و روحي به سن آنان نسبت داده مي شود.
هم چنين زنان عقب مانده و معلول که اغلب خشونت به بدترين شکل آن بر آنان اعمال مي شود و عکس العمل هاي آنان به حساب عقب ماندگي آنان گذارده مي شود.
و اما زنان و دختران بسيار جوان که بارها به بيمارستان انتقال داده مي شوند و يا از تجاوز جنسي مکرر در عذاب هستند، به درمان هاي جسمي و روحي ويژه اي نياز دارند، در حالي که هيچ گونه جمع بندي از مراجعات دائمي آنان به بيمارستان انجام نمي گيرد و هيچ رد و سوءظني نسبت به احتمال تجاوز و خشونت به مخيله کسي نمي آيد و هيچ گاه پرسشي از اين دخترکان در رابطه با تجاوز انجام نمي گيرد. آنان درمان شده و به خانه برگردانده مي شوند تا چندي ديگر مجددا به يمارستان برگردند. پزشکان نه احساس مسئوليت مي کنند که چنين سئوالاتي را مطرح کنند و نه جرئت طرح چنين پرسش هايي را دارند.
بخش بزرگي از زنان که مدام در معرض خشونت قرار مي گيرند، زنان مهاجر هستند. آن ها اکثرا زبان نمي دانند و مترجمي نيز که با آنان به دکتر مي آيد، چه بسا مردي ست که خود مرتکب خشونت شده و يا از بستگان او به شمار مي رود. بسياري نيز در حال اقامت غيرقانوني هستند و نه توان مراجعه به پزشک را دارند و نه مراجعه به پليس.
همان طور که در چند سال گذشته ارگان هاي قضايي و پليس بر تم خشونت متمرکز بودند، اکنون پزشکان و سازمان هاي بهداشت و درمان نيز بحث بر روي آن را باز کرده اند و متوجه شده اند که مي بايست در قطاري که به راه افتاده، سوار شوند.

براي برخورد همه جانبه به اين مشکل مي بايست:
اولا، يک صحبت طولاني، با دقت و صميمانه توسط پزشکان با زنان آسيب ديده به طور تنهايي انجام گيرد تا به اين وسيله دلايل و چگونگي خشونت وارد آمده شناخته شده و تصميم گيري شود که چگونه بايد با آن برخورد صورت گيرد. چنين وظيفه اي بايد هم از جانب پزشکان و هم از جانب بيمه و صندوق مالي پزشکان به رسميت شناخته شود.
ثانيا، تم خشونت عليه زنان نه فقط در تحقيقات و آزمايشگاه ها، بلکه در تحصيلات و دوره هاي مختلف آموزشي وارد شده و به يکي از رشته هاي اصلي تدريس و تحصيل تبديل گردد.

فاکتور جنسيت و نقش آن بر روي جسم و روح
نه فقط بيماري هاي زنانه که بطور اخص مربوط به زنان است، بلکه بيماري هاي عمومي نيز اثرات کاملا متفاوتي بر روي زنان مي گذارد. و درمان آن نيز طبيعتا مي بايست متفاوت باشد.
زني 41 ساله که در خانه اش تنها بر روي زمين افتاده و به علت درد وحشتناک در قفسه سينه اش قدرت حرکت ندارد، وقتي فرداي آن روز به دکتر مراجعه مي کند، دکتر به اشتباه اين درد را ناشي از عمل گوآتر زن تشخيص مي دهد که چندي پيش انجام داده بود. دکتر حتي به فکر احتمال سکته قلبي نمي افتد، زيرا سکته قلبي کماکان مردانه شمرده مي شود. درحالي که امروزه بيشترين عامل مرگ و مير حتي در بين زنان، سکته قلبي به شمار مي رود. 53 درصد مرگ و مير از سکته قلبي ناشي مي شود. نشانه هاي سکته قلبي در زنان، خود را به شکل ديگري نشان مي دهد. مردان اغلب از درد در ناحيه دست چپ شکايت مي کنند، درحالي که زنان از درد سينه، شکم و پشت، حالت تهوع و تنگي نفس حکايت مي کنند. ضربان قلب زنان کاملا متفاوت از مردان است. اين واقعيتي ست که امروزه پذيرفته شده است. هم اکنون بر روي تأثيرات و نقش هورمون استروژن و کمبود آن بر روي قلب زن تحقيقات زيادي صورت مي گيرد. در آمريکا، سوئد، انگليس و ژاپن گروه هاي مختلف تحقيقاتي در دانشگاه ها مشغول به کار هستند و فعاليت هايي را در اين زمينه آغاز کرده اند. آلمان هنوز در ابتداي راه قرار دارد.
تحقيقات نشان مي دهد که مردان بسيار دقيق تر، اساسي تر و طولاني تر معاينه مي شوند، درحالي که معاينات سرسري و تشخيص اشتباه از بيماري زنان در بسياري موارد منجر به مرگ زودرس آنان شده است. پزشکان نه تنها نشانه هاي بيماري را در زنان به درستي تشخيص نمي دهند، بلکه آن را جدي نيز نمي گيرند. داروهاي ارزان در نسخه مي نويسند، درمان مؤثر توصيه نمي کنند، توجه کمتري به اثرات جنبي دارو بر روي آنان مي کنند و بدينوسيله مرگ آنان را تسريع مي کنند. بر اساس آمار، زناني که دچار حمله قلبي شده اند، به طور متوسط 73 دقيقه ديرتر از مردان به بيمارستان مي رسند و در نتيجه پيش رفت حمله نيز عميق تر شده و ريسک بزرگ تري را به همراه دارد. بعد از 30 روز، 33 درصد زنان و 28 درصد مردان جان خود را از دست مي دهند. گشاد کردن رگ ها در مورد بيماران مرد به 22 درصد مي رسد، درحالي که تنها 14 درصد زنان در موارد مشابه به اين طريق درمان مي شوند.
در مورد بيماران قند، نتيجه تحقيقات نشان مي دهد که ميزان قند بيماران زن در حال مداوا، بالاتر از مردان بيمار درحال مداوا است. زيرا پزشکان اين امر را جدي نمي گيرند که زنان دچار افسردگي بيشتري از مردان هستند و در نتيجه تأثيرات انسولين تزريق شده، غالبا به علت دپرسيون از بين مي رود و به اين ترتيب سريع تر از مردان مي ميرند. يک مقايسه از مرگ و مير در اين رابطه نشان مي دهد که 4/11 درصد زنان با مرض قند مي ميرند در حالي که 5/3 درصد مردان به علت اين بيماري جان خود را از دست مي دهند.
همين طور مي توان فاکتور جنسيت را در بيماري آسم ارزيابي کرد. پزشکان نشانه هاي آسم در دختربچه ها را نمي توانند به راحتي تشخيص دهند. در يک تحقيقات که 4500 کودک را تحت آزمايش قرار دادند، روشن شد که کودکان دختر و پسر به طور مساوي در معرض ابتلاء به بيماري آسم قرار دارند. در حالي که در کتاب هاي تحصيلي از اين بيماري به عنوان يک بيماري پسرانه نام برده شده است و به همين دليل بيماري آسم در پسران تقريبا دو برابر بيشتر از دختران شناخته و تشخيص داده مي شود. درمان اين بيماري نيز نزد پسران بسيار دقيق تر و اساسي تر صورت مي گيرد. درحالي که نشانه هاي بيماري در دختران، چه در خانواده و چه نزد پزشک به کفايت جدي گرفته نمي شود.
حجم چربي در نسوج بدن زنان بسيار بيشتر از مردان است. در زنان جوان اين حجم 33 درصد و در مردان جوان رقم 18 درصد را نشان مي دهد. اين نسبت در سنين بالا نيز به همين ميزان باقي مي ماند. به اين دليل تأثيرات برخي داروها مثلا واليوم که ميزان چربي بر آن تأثير مستقيم دارد، بر زنان و مردان کاملا متفاوت است. يا اينکه آسپيرين و پاراستامول هرکدام تأثيرات متفاوتي بر زنان و مردان بر جاي مي گذارند. اما چنين تفاوت هايي در نوشتن نسخه از جانب پزشکان ناديده گرفته مي شود.
در تحقيقات روشن شده است که آنزيم معده زنان نسبتا قوي تر و فعال تر از آنزيم معده مردان است و به همان نسبت تأثير داروها نيز متفاوت مي باشد. تفاوت سيستم هورموني نيز که بسيار روشن است. اما همين امر بديهي نيز در تأثيرات داروها بر بدن زن بيمار بي توجهي کامل مي شود.
برخي پزشکان معتقدند که زنان بسيار نازنازي هستند و با کوچک ترين ناراحتي به پزشک مراجعه مي کنند درحالي که مردان وقتي به پزشک مراجعه مي کنند که ناراحتي جدي اي دارند. اما واقعيت اين است که زنان بايد بسيار بيشتر از مردان ابراز ناراحتي کنند تا جدي گرفته شوند.
بررسي اي که از مصدومين تصادفات به عمل آمده نيز نشان مي دهد که قبل از رساندن به بيمارستان، از هر سه مصدوم مرد، دو نفر مورد معالجات فوري قرار مي گيرند در حالي که از هر سه زن تنها يک نفر تحت اين عمليات قرار مي گيرد و در بيمارستان نيز به همين ترتيب در مورد مردان تلاش بيشتري از زنان، براي زنده ماندن انجام مي گيرد.
جالب اين جاست که حتي زنان بعد از مرگ نيز کمتر مورد توجه قرار مي گيرند! تحقيقات نشان مي دهد که در ورقه فوت علت مرگ زنان به ويژه زنان پير، در بسياري مواقع ناشناخته نوشته مي شود.

راه پيمايي به سوي روشنايي
مبارزاتي که در سي سال اخير از جانب زنان براي رفع تبعيض بين زنان و مردان در حوزه بيماري ودرمان به عمل آمد، امروز مي توان گفت که به بار نشسته است. يا در حال به بار نشستن است. 20 سال پيش فمينيست هاي مبارز حتي فکرش را هم نمي توانستند بکنند که در سال 2000 گزارشي از وضعيت درماني و پزشکي زنان ارائه خواهد شد که در آن براي مبارزه عليه خشونت و تجاوزات جنسي فراخوان داده شده است.
امروزه رقم وحشتناک آزار جنسي و ضرب و شتم زنان علني مي شود، امري که 20 سال پيش به عنوان اوهام جنون آميز فمينيست هاي هيستريک شمرده مي شد.
امروزه همه دريافته اند که خشونت عليه زنان امري ست روزمره که ريشه اش در جامعه مردسالار و رابطه جنسي مردسالارانه نهفته است و بيماري هاي ناشي از اين خشونت بالاترين رقم را در وضعيت سلامتي و بهداشت زنان دارد.
توجه به شرايط و محيط بيماري زا براي زنان يکي از جنبه هاي مهم مبارزات زنان در جهت بهبود وضعيت سلامتي و درماني آنان است.
در سال 1994 کنفرانس سازمان بهداشت جهاني با عنوان "سلامتي زنان به حساب مي آيد" در وين برگزار شد. نتيجه اين کنفرانس درخواست از کليه کشورهاي عضو بود تا شعبه سازمان بهداشت جهاني در حوزه مشکلات بيماري و درماني زنان را بنياد نهند. تا سال 2003 قرار بود هر کشور عضو، يک کميته اقدام در اين رابطه سازماندهي نمايد تا جهت پيش برد اين اهداف برنامه ريزي نمايد. کنفرانس اعلام کرد که در همه جاي جهان، حتي کشورهاي پيش رفته و ثروتمند اروپا نيز نابرابري در توجه به سلامتي زنان و مردان وجود دارد و رفع اين نابرابري هنوز جدي گرفته نمي شود. براي رسيدن به حقوق برابر زن و مرد در حوزه بيماري و درمان و هم چنين در حوزه تحقيقات و تحصيلات ، مي بايست قدم هاي بسيار بلندتر، دقيق تر و محکم تري برداشت. اما با وجود چنين رفرمهايي بايد دقت کرد که تبعيض جنسي در بيماري و درمان چه ويژگي هايي دارد.
براي مثال زنان که غالبا حدود يک سوم مردان حقوق و دست مزد دريافت مي دارند، براي مراجعه به دکتر زنان و متخصصين مختلف، بسيار بيشتر از مردان تحت فشار مالي قرار مي گيرند.
زناني که براي عمل جراحي و يا معالجه در بيمارستان بسر مي برند، مجبورند زودتر از مردان به خانه برگردند و در خانه نيز برخلاف مردان که معمولا تحت پرستاري همسران خود قرار مي گيرند، از پرستاري و نگهداري محرومند.
مشکل ديگر "مادر،تنها در خانه!" است. بررسي نشان مي دهد که زنان نمي توانند به اندازه مردان از امکانات خانه هاي سلامتي و استراحت هاي درماني در مراکز عمومي استفاده کنند. زيرا مردي که دچار سکته قلبي شده به راحتي مي تواند مدت ها از اين امکان استفاده کند، در خانه او همه چيز طبق روال معمول در جريان است. اما زنان به ندرت از اين امکان استفاده مي کنند، چون فرزندان و مشکلات ديگر در خانه، در انتظار بازگشت او هستند.
دولت هاي عضو سازمان بهداشت جهاني تعهد کرده اند که تا سال 2015 و حداکثر تا سال 2020 به اهدافي که توسط اين سازمان اعلام شده است، برسند. اين اهداف بزرگ عبارتند از: مبارزه بلا وقفه با خشونت و ضرب و شتم عليه زنان، مبارزه با بيماري رواني آنورکسيا يا همان بي اشتهايي مزمن، و همچنين مبارزه قاطع با تجاوزات جنسي و غيره و مبارزه با تمامي شرايط و موقعيت هايي که باعث به وجود آوردن اين فجايع مي شوند.
سازمان بهداشت جهاني اعلام مي کند که تمامي اين اهداف تنها و تنها در گرو از بين بردن نابرابري جنسي و تبعيض در حوزه بيماري، درمان آن و تحقيقات آکادميک حول آن است. پزشکان مي بايست نه تنها به لحاظ تفاوت هاي ارگانيک بلکه از نظر تفاوت هاي تربيتي و پرورشي در جامعه نيز مابين زنان و مردان حساسيت لازم را به خرج دهند. و براي اينکه واقعا به چنين نگرشي برسند، بايد با نگاه فمينيستي به مسئله و تم جنسيت در عرصه بيماري، پزشکي و درمان که درحال حاضر با کمال تأسف همچنان در رابطه با مردان بررسي مي شود، و با نگاه فمينيستي به تبعيضات موجود، اين عرصه را مورد تحقيقات آکادميک، آزمايشگاهي وهمچنين در عمل روزمره قرار دهند.
بحث اصلي اين جاست که چگونه اين اهداف روي کاغذ، به واقعيت تبديل شوند.
اين گزارش از نشريه آلماني "اما" شماره 5 ، که به وضعيت بهداشت، سلامتي و پزشکي زنان و هم چنين مبارزات آنان در رابطه با تحصيلات و تحقيقات آکادميک برروي امراض زنانه و کار آزمايشگاهي اختصاص داشت، ترجمه و تنظيم شده است. از شماره ی 51/52 نشریه آوای زن


2004© All rights reserved for SHABAKEH.ORG Webmaster